تبلیغات
ای که لبات بوی شب عید و میده ، تو قشنگی مثل اون شب که خدا ، همه ستاره هاشو گرد هم نشونده بود، تو قشنگی مثل اون باغ سفید، که فقط گلهای یاس خاکشو پوشونده بود، می نویسم تا بدونی: تو از اون عروسکی که خواهرم ، وقتی که دوساله بودم واسه من خریده بود ، تو از اون چادرکی که مادرم ، اون زمونا تا ساق پام بریده بود، واسه من عزیزتری، واسه من عزیزتری ، حتی از کیف کلاس اولم
شروع می کنه به چرخیدن. دستهام رو میگیره، بیا برقصیم، بیا برقصیم می چرخیم و می رقصیم و هر دو مستیم
گاهی روزها که تن خسته ام توان هم پا شدن با کودکی هایت را نداشت، می گفتمت آرام بگیر. ولی این روزها تن خسته تو توان کودکی نداشت و من فهمیدم که چقدر به حضورت، فریادهایت، شادیهایت، اعتراض ها و بهانه گرفتنهایت حتی، به سوالهایت، چرا چراهایت خو گرفته ام. امروز که خاله بازیهایت شروع شد، خانه پر شد از اسباب بازی، صدای آوازهایت که طنین انداخت توی دلم قند آب می شد و چشم هایم برق میزد. اینها برای این بود که بدانی که دوست دارم قد یه دنیا، اندازه آغوشت
*مامان بزار برم روی بالکن اگر سردم بشه کت می پوشم، اگر سرم گرمش بشه کلاهم رو میزارم اگر چشام گرمشون بشه عینک میزنم بزار برم * پی پی های مصلحتی یعنی اینکه هر وقت که قرار باشه بخوابم هر ۵ دقیقه یه بار برم پی پی * نیکو از پرتقالت به من هم میدی؟ مامان ببین گفت آره پ. ن. این روزها شدم درست مثل جودی آبوت، اون موقعی که بدو بدو میرفت تا ببینه از بابالنگ دراز براش نامه رسیده یا نه و شبیه اون روزهاش که صندوقش خالی بود
صدای نیکو بیدارم می کنه، به ساعت نگاه می کنم هنوز ۶ هم نشده، صبحانه اش رو که می خوره میزارم سر جاش و باز دوباره به خواب میرم، چشمهای سنگین رو نمی تونم باز کنم ولی میشنوم مامااااان ، بیدار شو، روز شده می خوام ببینم چیکار می کنه، کوتاه نمیاد، پتو رو بر میداره مامااااان ، بیدار شو، روز شده خنده ام رو به زور نگه می دارم، زیر چشمی نگاهش می کنم، میره پرده رو کنار میزنه ببین روز شده و من یاد مادرم می افتم که حتی روزهای تعطیل به هر ترفندی سعی می کرد خواب رو از چشمهای ما بشوره. می خوام موهاش رو شونه بزننم که ماسه ها زیر دستم بیداد می کنند. دیروز هوای خوب و آفتاب و دریا حسابی خستش کرده بود. اینقدری که بدون شام خوابید چه برسه به حمام. بهانه ای میشه که دوباره شروع کنه و برای من تعریف کنه. به مهد هم که میرسیم با آب و تاب شروع میکنه به تعریف کردن. شادی توی صداش موج میزنه و من شادم این روزها فریادهای نیکو خبر از آمدن دندانهای تازه میدهند 
امروز کارش با صندلی چرخ دارش شروع شد. دست های کنجکاوش به طرف هر چیزی حرکت می کنند. خوشحال هست ، از اینکه حرکت دار شده. ولی باز هیچی مزه آغوش مادر رو نمیده. هنوز هم از بوی خوش کودکیش دارم لذت میبرم یه جور بوی نی نی، بوی پاکی، عطر بیگناهی. سرم میزام روی شونه هاش، چشمهام رو میبندم و استنشاق و تلاش برای ضبط و حبس تمام این عطرها. و معلوم هست که تو هم لذت میبری
ترانه تولدت را عاشقانه سر دادم و آمدنت را به انتظار نشستیم و سه سال گذشت، سه سال، از روزی که چشمهایت را به دنیای ما و دنیای خودت گشودی. در کنارت مادری می آموزم و باز هم راهمان ادامه دارد. و من دل گرو نهادم به عاشقانه های کودکیت، به عاشقانه های کودکیتان و به رقص های کودکانه مان قد و بالایت را به نظاره می نشینم و انگشت به دهان می مانم از معجزه زمان و غرق در شادی می شوم از لذت آغوشت ، در بیشه نگاهت و تاب گیسوانت راه گم می کنم ، از بوییدنت مست مست، پشت دیوار سکوتت حضورت را می نگرم، و پر از شعر و ترانه ام من با تو و پروردگارم را به سپاس می نشینم.
اومده کنارم، می شینه پیشم می گه _ مامان یادته باردار بودی؟؟ من : - شکمت بزرگ بود !!! من _ نیکو تو دلت بود!!! من _ من هم باردار بودم! من _ عروسکم تو دلم بود من 

، آره عزیزم ، یادمه


گفتمش آهای ماه پیشونی، آی ماه پیشانو گفت: جون جونم، جون جونم آخ جون جونم
گفتمش بگو غنچه گل کو؟ گفتش لبونم، جون جونم آخ جون جونم
گفتمش چرا ماه پیشونی نامهربونی؟ گفت می خوام بسووو زونمت تا قدرم بدونی
گفتمش فدای غمزه ت گردم ، دلخوشم که تو رو نومزه د کردم
پیش پات می شینم دوزانو آخ ماه پیشانو جان ماه پیشانوووو
جون جونم آخ جون جونم ای جون جونم
* شکوفه هایی که روی درختان بادام نشستد زیبا هستند صباحی دیگر یک نردبان می خواهیم تا بادام ها را به پایین بیاوریم و بشکنیم و بعد نوبت گوجه های خوش طعم و آبدار که مزه نیکو را برای من خواهند آورد، که قرار بود با کمی شانس بچشمشان ولی تابستانم پر شد از طعمشان. و اندکی هم که بگذرد نوبت خوشه ها ی سیاه و زرد انگور و انجیرهای ته باغ که تینابی هستند برایم و البته گل های رزی که پیام عشق و محبت بودند. فردا خیلی نزدیک است.
بعضی ها یک قطره آب از دستشون نمی چکه ولی فکر می کنند بقیه نوکرشون هستند. آن میشه، میپرسه کی می آیی؟ قبل از اینکه جواب بدم می گه سوغاتی می خوام، می گم بگو عزیزم چی دوست داری، چند خطی از چیزهایی که دوست داره می نویسه پیش خودم فکر می کنم آدم باید یه ذره شعور داشته باشه تا به خودش بگه مگه یارو بیکاره که بره برای من در به در بگرده تا یه چیزی با 5 یورو پیدا کنه شرمنده دیگه رسیده بود به خر خره
. می گم یکی رو بگو چون با بچه ها نمی تونم بار زیادی بردارم، فقط یه ساک کوچیک دارم. میگه پولش رو می دم . می گم چه قیمتی باشه، می گه 5 یورو
. میگم با 5 یورو تو ایران هم نمی تونی بخری میگه فلان فامیلمون از تو حراجی برام خریده بود 3 یورو
.
تازه اضافه می کنه ببین من اگه بخوام تو ایران بخرم ، می دونی که خیلی خوشگل هستند ها ولی فقط می خوام پز بدم که دوستم از فرانسه برام آورده
پزززز، واژه ای که یه خورده بد به گوشم می خوره و نمی تونم بفهمم چه فایده ای براش خواهد داشت. راستی سایزم و داری؟ صبر کن عکسم و برات بفرستم تا ببینی چه مدلی بیشتر دوست دارم. حالا این آدم کسی هست که همیشه اکانت آف داره و فقط هر وقت که کار داره آن لاین می شه و وای که دستور ها و اوامر ریز و درشتش شروع می شه، دعوت نامه می خوام، برای دخترم پذیرش بگیر، ...
این قسمت که تموم می شه خیلی قشنگ به خودش اجازه می ده در مورد زندگی من قضاوت بکنه
سوال هایی رو می پرسه که حتی خواهر من به خودش اجازه نمی ده از من بپرسه. یعنی تو ذهن این انسان هیچ حریم خصوصی افراد ندارند. 
دو روز پیش بیتابی های نیکو رو شنیدم رفتم دیدم چرخیده و انگار این تجربه اول براش خیلی خوشایند نبود، ناراحت بود و براش سخت بود. شاید نمی دونست که چه اتفاقی افتاده چرا دنیا برعکس شده ولی امروز برگشته بود و خیلی خوشحال بود
ولی من خیلی خوشحال شده بودم
و من که شاهد بزرگ شدن دخترکانم هستم لذت میبرم از این تغییرات. یکی از فیلم های دو سالگی تیناب رو نگاه می کردم، بارها و بارها تکرارش کردم وقتی که تازه شروع کرده بود به حرف زدن و هر چی می دید می گفت این چیه مامانی؟ این چیه؟ توپه؟ بفرید مامانی! یا احساس تملکی که به همه چیز داشت و با تحکم می گفت مال منه 
عاشق این دست و پاهای کوچولو، نگاه نازت، بوی خوشمزه ات، خنده هات، معصومیتت، تبسم های توی خوابت، دست و پا زدنت. چقدر دوست دارم تمام وجودت که توی آغوش من جا میشه، احساس می کنم که مال من هستی و وقتی که غرق بوسه می کنمت نگاهم می کنی و با خنده های من می خندی دیروز برای اولین بار با قاشق خوردن رو امتحان کردیم، خیلی خوب بود. ظاهرا خوشمزه بود که با اشتها قورت می دادی و نگاهت رو از قاشق بر نمی داشتی و با دستهات دستهای مامانی رو می گرفتی. من هم لذت بردم دلبرک من
بهش می گم این غذا رو نمی تونی بخوری هنوز خیلی کوچیکی، به من می گه من بزرگم، ببین! بهش می گم دستمال و تا بزن بزار تو کشو، می گه من نی نی ام، کوچیکم، ببین نمی تونم! نیم وجبی فهمیده کجاها بهتره بزرگ باشه و کجاها کوچیک نیکوی جیگر هم بزرگ شده، از گفتن ق ق رفته به مرحله آواز خوندن، تلاشهاش برای چرخیدن مدتی هست که شروع شده. اسباب بازیهای کوچیکش رو می گیره دستش و بعد هم هام. گاز گرفتن هاش هم معنی دار شده، یعنی دیگه من سیر شدم حالا که بزرگ شده باید تختش رو هم عوض کرد، عکس ها رو توی کامپیوتر نشونش دادم تا ببینم از کدوم بیشتر خوشش میاد، باهاش موافقم و همونی رو که بیشتر دوست داره براش می خرم. چند روز بعد که از مهد میارمش خونه تختش توی اتاقش آماده است و همه چیز رو جابه جا کردم. وارد میشه لذت میبره و لبخند میزنه * زهرا جان از نظر لطفت ممنونم * سونیای عزیز متاسفانه از خودت آدرسی نزاشته بودی تا من بتونم باهات ارتباط برقرار کنم
به آب پرتقال و نارنگی هم علاقمند شده 
و بیزو
از من می پرسه ماهی کجاست؟ قورباغه کجاست؟
هاج و واج موندم و همه اش به این فکر می کنم که تیناب چی داره می گه ، که یه دفعه یادم میافته کنار این تخت توی عکسش یه زیرپایی شکل ماهی بود
تازه فهمیدم چرا از این تخت خوشش اومده بود 
نیکو لالا کرده پتوش رو می کشم روش و خرگوشک رو که روی صورتش هست می زارم کنارش. تیناب هم توی تختش و خرگوشکش توی بغلش به خواب رفته
من که گفتم نمیشه آدم برفی درست کرد. هیج کس باورش نمیشه ، طی 22 سال اخیر اولین برف سنگین. سفید، سرد، برف. حالا کمی همت لازمه تا برم بیرون، با یه شال، کلاه، هویج و ... مهد و مدرسه و دانشگاه تعطیل، اتوبوس ها هم تازه دوباره آهسته آهسته شروع به کار کردند. 
اومده پیشم و با ناله بهم میگه "Je suis tombé amoureuse " جلوی خنده ام رو نگه داشتم، ازش می پرسم de qui? میگه آشپزخونه امروز اینجا داره برف می باره، همه جا سفید شده ولی فکر نمی کنم اینقدری باشه که بشه آدم برفی درست کرد. Je suis tombé amoureuse یعنی fall in lov
(تو آشپزخونه افتاده بود زمین، ولی نمی دونم این جمله رو از کجا یاد گرفته
)
عروسک قشنگ من قرمز پوشیده تو تخت خواب مخمل آبیش خوابیده
یه روز مامان رفته بازار اونو خریده قشنگ تر از عروسکم هیچ کس ندیده
عروسک من چشماتو باز کن وقتی که شب شد اون وقت لالا کن
بیا بریم توی حیاط با من بازی کن توپ بازی و شن بازی و طناب بازی کن.
یک کیک کوچیک درست کردم، چهار قسمتش کردم، دو تا مال من، دو تا مال تو. کیک ها و آب میوه رو خوردی. ولی مشکل اینجاست که از خوردن قسمت دوم هیچ خاطره ای نداری. حالا هی میگه مامان کیک من و خورد. میگم خودت خوردی بغض می کنه و میگه نه. بعد رفته خودش رو پشت در قایم کرده می گه c'est toi, c'est maman qui a mangé mon gâteau فایده نداره، به این میگن آش نخورده و دهن سوخته. اولین و آخرین بارم باشه که جلوی تلوزیون بهت خوردنی میدم پاپا نوئل هم اومد بالاخره، ولی تیناب وقتی که دیدش شروع کرد به گریه کردن، استفانی میگفت خیلی از بچه ها گریه می کنند ولی باز برای من عجیب بود. بعدا ازش می پرسم چرا گریه کردی میگه چون من بچه خوبی نبودم 
. سورپریزشون هم خواندن ترانه های مخصوص نوئل بود که همه با هم برای ما خوندن. 

نشستم و به فکر فرو رفتم، بهم نزدیک می شه دستهام و میگره و بهم میگه نارحت نباش، مامانت اینجاست. با تعجب می پرسم کجاست؟ با دستهای کوچکش به خودش اشاره می کنه. خنده ام میگیره، بهش میگم تو که مامان من نیستی! با تعجب نگاهم می کنه. ادامه می دم تو دختر من هستی. لابد این جواب رو هم چند وقت دیگه تحویل خودم خواهی داد. توی اتاقش نشسته و با عروسک هاش خوش و بش می کنه، وارد که می شم داره بهشون می گه "سیس، نباید به مامان گفت، این یه سورپریزه". نمی دونم دارند توی مهد چه برنامه ای آماده می کنند. خیلی به مهد خو گرفته، معمولا وقتی می رم دنبالش دلش به اومدن رضا نمیده. خوشحالم که بهش خوش می گذره. آخر هفته که میشه باز سراغ مهد رو می گیره و چند بار میگه اماده بشیم، لباس بپوشیم بریم مهد. نیکو سرماخورده، خیلی مراقب بودم که مبتلا نشه ولی نشد. اول تینابم بعد هم من و هنوز ما کامل کامل مداوا نشدیم رسید به نی نی کوچولوم که از دیروز شروع کرده به سرفه. خیلی خسته اش می کنه ، نفس کشیدنش هم سخت شده و بینی که علی رغم اینکه دوست ندارم و دوست نداره باید روزی چند بار شستشو داده بشه
برای اولین بار کسی رو دیدم که به معنای واقعی عصا قورت داده بود هیچ جوری تکون نمی خورد فقط لب هاش برای حرف زدن و پاهاش برای راه رفتن. تو طول برنامه که همه اش یک ساعت و نیم بود سه بار لباس عوض کرد. ولی چقدر دلم برای این حیوونهای بیچاره سوخت که هر چی بهشون گفته می شد انجام میدادند، فیل هایی که فوتبال بازی می کردند، ببرهای که کوچکترینشون حداقل 300 کیلو داشت. غرششون و راه رفتن روی دو پاشون هیچ سنخیتی با هم نداشت ولی من به جای اون پسری که توی قفسشون بود می ترسیدم و حسابی حواسم جمع تیناب بود . به خودم می گفتم آخه چرا ردیف اول نشستی که از بوی خرابکاری این ببر خفه بشی. حتی دیدن دلقک ها که زور می زدند تا خنده تماشاچی ها رو در بیارند به نظرم غمگین بود. ولی به این بهانه یه نیمه روز شاد کنار هم بودیم.
این که هر داستانی رو چند بار برام تعریف می کنی اصلا مهم نیست. اینکه دونه دونه اسم ها رو تلاش می کنی به یاد بیاری تا بهم بگی اصلا اشکالی نداره اینکه گاهی دعوام می کنی هم اصلا موردی نداره ، اینکه وقتی بهت می گم مرسی حرص می خوری قشنگه، اینکه بهت می گم خوشگلی ، خوشتیپی می دونم که خوشت میاد تازه این راست هم هست با سن و سالی که ازت گذشته خوشم میاد وقتی میبینم که سر حال و شاد و شنگولی. اینکه هر روز به خودت کلی می رسی تا پا از در بیرون بزاری. تازه فهمیدم که اگر آرایش نکرده باشی حتی نمی ری نامه هات رو از صندوقت برداری. لهجه اسپانیاییت هم قشنگه هر چند گاهی فهمیدنش آسون نیست، وقتی بعد از یک روز ندیدنم بهم میگی دلت برام تنگ شده رو دوست دارم، وقتی که در مقابلت کم میارم رو هم دوست دارم، وقتی با شیطنت سعی می کنی فش هایی رو که تو فرانسوی هست بهم یاد بدی از دیدن خنده هات من هم ریسه می رم از خنده . داستان اولین عضقت رو بارها برام تعریف کردی و هر بار مثل دفعه قبل، دیگه دارم کلماتی رو هم که به کار می بری حفظ میشم. اینکه میگی مثل دخترت هستم رو دوست دارم و توی نگاهت پیداست که دلت برای بچه هات تنگه و شاید توی نگاه من هم دلتنگی برای مادر پیدا باشه و وقتی که تلاش می کنی نقش مادربزرگ مهربون رو برای کوچولوهای من ایفا کنی ، خوب می فهمم که دلت برای نوه ها و نتیجه هات تنگه. به تمام شرایط سختی که توی زندگیت گذروندی احترام می گذرام و از اینکه توانایی این رو داری که اینها رو تعریف کنی تحسینت می کنم و بی دلیل نیست که ارزش زنده بودن و زندگی کردن رو می دونی
چقدر شادم از اینکه مادرم. علی رغم تمام پیچیدگی هایی که زندگیم داره الان، از اینکه دو تا فرشته کوچولو دارم خیلی خوشحالم. علی رغم اینکه گاهی خسته ام از روزهای طولانی که با بدو بدو به این طرف و اون طرف سپری می شند از داشتن بچه هام لذت می برم. اینها رو که به خواهرم می گفتم با هر جمله ای که تمام می شد بهم میگفت امان از تجربه. بهش می گم شما که بچه دوم می خواهید خوب زیاد دیگه منتظر نمونید ، می گه امان از تجربه . بهش می گم از کنار نیکو بودن بیشتر لذت می برم چون استرس های ندونم های تیناب رو ندارم ، میگه امان از تجربه. بهش می گم هر چی فاصله سنی کمتر باشه بهتره، می گه امان از تجربه. از من گفتن حالا خود دانی. نگی کسی بهم نگفت 
امروز وقتی بعضی از نوشته های سال های پیش رو می خوندم چقدر خوشحال بودم از اینکه برخی از لحظات بزرگ شدنت یه جایی ثبت شده. دلم می خواد بنویسم و بنویسم ولی هر بار به بهانه ای نمیشه. چرا شبه؟ سوالیی که با تاریک شدن هر شب از من می پرسی و من برات توضیح می دم که آفتاب داره می گرده و وقتی که نیست میشه شب و فردا باز برمی گرده و باز این سوالیه که فردا غروب از من خواهی پرسید توی دوران باردای یکی از کارهام این بود که بگردم و مطلب پیدا کنم درباره فرزند دوم و حسادت اولی به دومی که یک اتفاق بسیار طبیعی به نظر میاد. خوشبختانه برخورد تیناب با نی نی جدید بسیار عالیه، باهاش صحبت می کنه، نازش می کنه و وقنی نیکو خوابه آروم می گه که نی نی خوابه نباید سر صدا کرد و گاهی هم که می خواد بهش توجه بشه تمام باید ها و نباید ها رو زیر پا میزاره. شاید همه بچه ها اینطوری باشند ولی احساس می کنم خیلی چیزها رو میفهمه، نمیشه ازش چیزی رو پنهان کرد. دیگه حافظه اش حسابی بلند مدت شده. به این فکر می کردم که وقتی کوچولو بود چقدر دلم می خواست که بزرگ بشه و بهم بگه چیزهایی رو که می خواد ولی گاهی چیزهایی رو ازم می خواد که در توانم نیست براش برآورده کنم. خیلی دلش می خواد به چیزهایی که درست می کنم یه ناخنک بزنه، معمولا خودم وقتی چیزی درست می کنم بهش میدم تا مزه کنه، می خوره و وقتی بهم میگه که خوشمزه است یعنی که خوشمزه است و اگر دوست نداشته باشه و نخواد بخوره می گه این مال بزرگترهاست



معمولا زمانی که خیلی آروم بود در حال انجام خرابکاری بود، مثل نقاشی روی دیوار، مثل پیدا کردن وسایل مامان، چیزهایی که اجازه نداره دست بزن ساعت 12 ظهر، خیلی آروم بود، آروم رفتم تا یه سرکی بکشم ببینم اوضاع از چه قراره، همونطور که مشغول کتاب خوندن بوده خوابش برده بود.این صحنه ها خیلی نادر هستند دلیلش شاید این باشه که ساعت 6 صبح بیدار شده، کمی ناخوش هست و دارو خورده
سالها بود که از حس سال نو دور شده بودم. هر وقت عید بود ایران نبودیم و کریسمس ها هم اینجا خیلی برام رنگ نداشت جز اینکه تکاپوی مردم یه انرژی مثبتی رو هم به من منتقل می کرد. ولی امسال اون حال و هوای کودکانه که از رسیدن سال نو سرشار از شادی میشدیم باز به سراغم اومده. شاید دلیلش دخترکم باشه که سراغ پاپانوئل رو می گیره، شعرش رو می خونه و هر روز کادوهاش رو انتخاب می کنه که قراره پاپا نوئل براش بیاره، هرچقدر هم میگم که این بابا نوئل بیچاره ساکش کوچیکه نمی تونه این همه رو بیاره قبول نداره و وقتی از انتخاب کردن خسته می شه میگه من همه رو میخوام.
شاید هم یه دلیلش اینه که اولین سالی هست که به بهانه نوئل من هم دارم عیدی میگیرم و از این سال عوض شدن لذت میبرم. الان دیگه اینکه یه سال نو وسط برف و کوران جشن گرفته میشه شوکه ام نمی کنه بلکه گرمای توی خونه لذت بیشتری برام داره. الان دیگه فکر نمی کنم که عید ما بهتره چون آخر زمستونه و اول بهار. الان دیگه دلم برای عروسک هایی که یکی یکی از پنجره ها آویزون میشند و کاج هایی که بریده میشند نمیسوزه
مادربزرگ داره میره و تو خیلی موافق نیستی. می خوای باز هم بمونه کنارمون. بهت میگه الان نمی تونم ولی یه کم دیگه که بزرگتر بشی با خودم میبرمت. تو بزرگی دخترکم به اندازه اون دل بزرگی که داری، که همه چی توش جا میشه به اندازه اون دستهای بخشنده ات و به اندازه آغوشت که عروسک هات رو توش جا میدی. به اندازه لبخند هات، به اندازه حس های مادرانه ات، به اندازه دستهات که اشک ها رو میدزدند از روی گونه ها...
شونه هات رو بالا می کشی، روی نوک پا راه میری و می گی من بزرگم
از طرز نگاهت و لبخند گوشه لبهات می تونم حدس بزنم چی توی سرت می گذره و چه خیالی داری. همین که به چاله آب نزدیک میشیم شالاپ شالاپ می پری توی آب و از لبخندهات می شه فهمید چقدر از این کار لذت میبری ولی من نگاهم نگرانه اینه که سرما بخوری و بیمار بشی، به خاطر همین هست که سعی می کنم چاله های بعدی رو هر طور که ممکن هست از نگاهت پنهان کنم، هر چند کار آسونی نیست.
خوش به حالت! خوش به حالت! این عبارت رو بارها و بارها شنیدم. امروز که دوباره یکی بهم گفت خوش به حالت با خودم فکر کردم چرا خوش به حالم؟ بعد تمام اون چیزها و کسانی که باعث شدند خوش به حالم بشه رو توی ذهنم قطار کردم و به خودم گفتم چرا که نه! خوش به حالم. چرا که نه، با این همه دلیل های خوب و قشنگ
مامان، ببین نی نیم داره گریه می کنه! وااای! حتما دلش درد میکنه! گریه نکن، گریه نکن. شاید هم جاش کثیفه! گریه نکن الان پوشکت رو عوض می کنم. شاید هم گرسنه ای! هاااا؟ مامان بازی هم شد یکی از بازیهای مورد علاقه. دلم برات تنگ شده، شاید عجیب باشه ولی خییییلی دلم برات تنگ شده. همه اش یکساعت هست که نیستی.
آخرین پست ها