ای که لبات بوی شب عید و میده ، تو قشنگی مثل اون شب که خدا ، همه ستاره هاشو گرد هم نشونده بود، تو قشنگی مثل اون باغ سفید، که فقط گلهای یاس خاکشو پوشونده بود، می نویسم تا بدونی: تو از اون عروسکی که خواهرم ، وقتی که دوساله بودم واسه من خریده بود ، تو از اون چادرکی که مادرم ، اون زمونا تا ساق پام بریده بود، واسه من عزیزتری، واسه من عزیزتری ، حتی از کیف کلاس اولم.

* نیکو، وقتی بهش می گم چیزی بهم بده، شروع می کنه و یکی یکی هر چی که دم دستش باشه میده بهم و بعد برای خودش دست می زنه. خیلی خوب راه می ره دیگه، البته اگر پوست موز زیر پاش نیافته. 
* وقتی که بوبو دار میشه. باید بخوابه تا اوفیش رو توی خوابش جا بزاره. یه فرشته ای که میاد و تمام دردها رو می گیره و میبره با خودش. موقع بیداری شاد هست از اینکه دیگه اوفی نداره.
* یه خورده بین خاله ها قاطی کرده، داره کلوچه می خوره می گه این رو مسی درست کرده! می گم نه خدیج درست کرده! می گی یعنی کدوم؟ یعنی مامان علی همینطوری سوال ها ادامه داره، یه دفعه می گه تو خیلی شانس داری! می گم چرا؟ دست هاش رو باز می کنه، میگه برای اینکه یه عالمه خواهر داری ولی من شانس ندارم، من فقط یه دونه خواهر دارم
*مامان من یه عکس می خوام، از همونی که پیراهن سفید تنت هست، یدونه بزرگش رو می خوام که بزاری توی اتاقم، همونی که بابا هم پیشت هست ولی پا نداره
. همونی که من هنوز نبودم، همونی که می گفتی من دو تا دختر می خوام ... اینطوری همیشه تو پیشمی 
امروز کارش با صندلی چرخ دارش شروع شد. دست های کنجکاوش به طرف هر چیزی حرکت می کنند. خوشحال هست ، از اینکه حرکت دار شده. ولی باز هیچی مزه آغوش مادر رو نمیده. هنوز هم از بوی خوش کودکیش دارم لذت میبرم یه جور بوی نی نی، بوی پاکی، عطر بیگناهی. سرم میزام روی شونه هاش، چشمهام رو میبندم و استنشاق و تلاش برای ضبط و حبس تمام این عطرها. و معلوم هست که تو هم لذت میبری
آخرین پست ها