شنبه 9 آبان 1388  02:14 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

* پرنده، بالهاش رو باز می کنه و جوجه هاش رو زیر پرهای گرم و نرمش جا میده. نیکو خرسکش رو بغل گرفته، سرش رو میزاره روی پاهام. بازیشون شروع می شه، تیناب خودش رو جا می کنه. مامان منه، حالا نیکو و این بازی کودکانه با خنده های تیناب اوج می گیره.
* نیکو، وقتی بهش می گم چیزی بهم بده، شروع می کنه و یکی یکی هر چی که دم دستش باشه میده بهم و بعد برای خودش دست می زنه. خیلی خوب راه می ره دیگه، البته اگر پوست موز زیر پاش نیافته.

* وقتی که بوبو دار میشه. باید بخوابه تا اوفیش رو توی خوابش جا بزاره. یه فرشته ای که میاد و تمام دردها رو می گیره و میبره با خودش. موقع بیداری شاد هست از اینکه دیگه اوفی نداره.
* یه خورده بین خاله ها قاطی کرده، داره کلوچه می خوره می گه این رو مسی درست کرده! می گم نه خدیج درست کرده! می گی یعنی کدوم؟ یعنی مامان علی همینطوری سوال ها ادامه داره، یه دفعه می گه تو خیلی شانس داری! می گم چرا؟ دست هاش رو باز می کنه، میگه برای اینکه یه عالمه خواهر داری ولی من شانس ندارم، من فقط یه دونه خواهر دارم
*مامان من یه عکس می خوام، از همونی که پیراهن سفید تنت هست، یدونه بزرگش رو می خوام که بزاری توی اتاقم، همونی که بابا هم پیشت هست ولی پا نداره . همونی که من هنوز نبودم، همونی که می گفتی من دو تا دختر می خوام ... اینطوری همیشه تو پیشمی


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 20 آبان 1388
دوشنبه 7 اردیبهشت 1388  01:54 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

coucou


  • آخرین ویرایش:-
شنبه 15 فروردین 1388  06:10 ب.ظ
نوع مطلب: (نیکو ،) توسط: مامان سپنتا

امروز کارش با صندلی چرخ دارش شروع شد. دست های کنجکاوش به طرف هر چیزی حرکت می کنند. خوشحال هست ، از اینکه حرکت دار شده. ولی باز هیچی مزه آغوش مادر رو نمیده. هنوز هم از بوی خوش کودکیش دارم لذت میبرم یه جور بوی نی نی، بوی پاکی، عطر بیگناهی. سرم میزام روی شونه هاش، چشمهام رو میبندم و استنشاق و تلاش برای ضبط و حبس تمام این عطرها. و معلوم هست که تو هم لذت میبری


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 فروردین 1388